حالم خیلی بده واین روزها خسته ومریضم. تنها فریادرس آدم خودشه....میدونم هرروز صبح با این فکر به ظهر میرسم و با نزدیک شدن به شب نور امید در من خاموش میشه.ایا اینهمه زحمت بی خروجی بود؟باید عوض بشم تا دنیام عوض بشه.نماز خواندنم باید منظمتر بشه.میخوام برا بچه ها بجنگم.من از اون همه طوفان وسیل گذشتم من باید دنیای خوبی رو به بچه هام بدم.باید کمی تلاش کنم.افسردگی امونم رو بریده.نمیتونم از خونه برم بیرون درد دارم.خداروشکر که مجبورم برم سرکار وگرنه توی خونه
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمی